از نگاهت خواندم ...  

از نگاهت خواندم ...
از نگاهت خواندم که چقدر دوستم داری،
اشک از چشمانم ریخت و از چشمان خیسم فهمیدی که عاشقت هستم...
حس کن آنچه در دلم می گذرد.
دلم مثل دل های دیگر نیست که دلی را بشکند!
تو که باشی چرا دیگر به چشم های دیگران نگاه کنم...
تو که مال من باشی چرا بخواهم از تو دل بکنم!
وقتی محبت هایت، آن عشق بی پایانت به من زندگی می دهد...
چرا بخواهم زندگی ام را جز تو با کسی دیگر قسمت کنم، چرا بخواهم قلبم را شلوغ کنم؟
همین که تو در قلبمی ، انگار یک دنیای عاشقانه

ادامه مطلب  

پادرازی  

دست درازی کردم به پادرازی لبتبرنداشته جلوی دیگری گرفتی
خوب کردی ,مرض قند داشتمبعد اذان من را از سحری گرفتی
لب و دندان,همه عاریتی و رفتنیستپادرازی هم خشک شود نمیتوان چشید
پزشک توصیه ام داد قلبت مریض استروزی چهار وعده قرص قمرش رویت کنید
 قند و شکرت ارزانی دیگرانما ندارها به دارو برسیم کافیست
یادت نرود روزی چهار بار بیاییصبح و عصر و بامداد و وقتی کسی نیست

ادامه مطلب  

سرما  

پسرک جان سرد استبیرون از خانه که میروی خودت را قشنگ بپوشان...مبادا به امید گرمای دل دیگری، لباسهایت را فراموش کنی...این روزگار تا جان در توان دارد ....میخواهد برای قلب خسته ات بتازاند....مبادا به گرمای دست دیگری عادت کنی، که تا اخرین نفسهایت را از درون قلبت بیرون بکشد که راه هق هق ت را برایت تا ابد ببندد....پسرک جان....برایت خودت آدم برفی درست کن...زیر فیتیله ها برف بچرخ و داد بزن....اصلن آدم برفی ات را خراب کن و روی تکیه  های برفی اش بشین .....روی تمام بر

ادامه مطلب  

تایپ 10 انگشتی  

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
شايد شما هم از جمله کاربرانی باشید که به تازگی تصمیم گرفته اید تا به صورت حرفه ای با مجموعه آفیس کار کنید. اولین و مهم ترین مطلبی که باید بیاموزید تایپ سریع ده انگشتی، بدون نگاه کردن به کیبورد می باشد که ما در این مطلب آموزشی به صورت مفصل به آن خواهیم پرداخت.
به گزارش فرهنگ نیوز، تایپ ده انگشتی مهارتی است که به شما امکان می دهد تا بدون نگاه کردن به صفحه کلید، با سرعتی بیش از 5برابر افراد عادی (180حرف در دقیقه) تایپ نمایید.


ادامه مطلب  

دهمین سال نوشت  

تنها چیزی که مرا واداشت بعد از آخرین پستم این پست را بنویسم یک نگاه به تاریخ بود.امروز ششم دی ماه هست. و وبلاگ من از امروز وارد دهمین سال خودش شد.
یعنی 364 روز دیگر می شود ده سال تمام .
شايد ده سال اینده ی من پر باشد از اتفاقات بزرگ و کوچک..شايد اصلا من نباشم...
شايد مثل ده سال گذشته خیلی از آدمهایی که الان ناخوشی های مرا رقم زده اند نباشند. شايد این دغدغه ها و فکر های من اصلا نباشد..شايد بدتر بشود شايد بهتر...
منتظرم اگر باشم و روزگاری باشد سال دیگر چن

ادامه مطلب  

زناني كه با گرگها مي دوند  

كتاب " زنانی كه با گرگها می دوند"، نوشته دكتر كلاریسا پینكولا استس. احتمالا می شد ششصد و پنجاه صفحه را در سیصد صفحه خلاصه كند. ولی شايد كتابی كه برای بیدار كردن روح وحشی زنها نوشته شده است، همان بهتر كه تا دلش می خواهد حرف بزند و توضیح دهد و مثال بیاورد. زنانه تر است به نظرم...كتاب بر پایه داستانهای كهن و اسطوره شناسی ها، به تحلیل چگونگی از دست رفتن روح و حیات وحشی زنها در طی دورانها پرداخته است. شايد در عصر كنونی كه زنها بیشتر از هر دورانی مردتر

ادامه مطلب  

دیدنی ها کم نیست  

نشسته بود روی نیمکت و به روبروش نگاه میکرد. بی حرکت. بی روح. بی تفاوت.یه تسبیح پلاستیکی ارزون هم دستش بود. ولی ظاهرا چیزی نمیگفت.دختر که اومد، دست پاچه بلندشد، بعد انقدر محکم بغلش کرد و بوسیدش کهفکر کردم سالهاست ندیده تش.انگار پیرمرد ذره ذره ی حیات رو از آغوش و صورت دختر می مکید!برخلاف چند لحظه پیش، حالا داشت با انرژی وصف ناپذیری برای دختر، بلند بلند حرف می زد.دختر هم نشسته بود و داشت پاهای پیرمرد رو چرب می کرد._ گوش می دی بابا!_ آره! گوشم به شماس

ادامه مطلب  

خلاصه همه چیز میشود پسرک بختیاری  

پسرک بختیاری رفتن را بلد باش...که اگر روزی روزگاری؛ آزرده خاطرت کردندخودت را روی کول بگیری و ببری یک گوشه ی دنیا؛ دلداری اش بدهی....تسکینش بدهی....بهش امید بدهی.....رفتن همیشه بد نیست...گاهی محفوظ ماندن ارزشها و باورهای دو نفری است که بینشان به ناممکن ترین ها شکسته شده.....گاهی باید نماند....پیش کسانی که تمامت را میشکنند و از دور نظاره گرت میشوند....باید دور شد ....پسرک بختیاری باید از باید هایشان...از حضور خدشه دارت بینشان فاصله گرفت...میشود رفت اما همیش

ادامه مطلب  

پسرک راحت باش  

بعضی وقتها آدم باید انسانهای نامهربان را فراموش کرد
باید فراموششان کرد که انها با افکار خود درمورد تو قضاوت میکنند
گاهی با خودت میگی اینهمه حرف به کدامین علت من شنیدم
مگر نه فقط گفتم دوستت دارم
باید رفت و منتظر ماند ودید اون کسی که قراره برای بعضیها باشه
قراره براشون چکار کنه که این حرفها را نخوره
عجب مکافاتیست وقتی روحت بسان بچه ای بی آزار
از اینهمه حرف خسته شده باشی
گاهی وقتها حتی قلب مهربانت
از شنیدن این الفاظ به تو سرکوفت میزنه
گاهی وقت

ادامه مطلب  

بپرس چه خبر.. بگم برف اومده تا کمر  

دانشگاه بالاخره جایزه های مسابقه های منطقه ای و المپیاد رو داد. مهم ترین نفر شنای خواهران خب مشخصه من بودم. یکی از بچه ها که بهش یه کارت دادن، داشت نگاه می کرد ببینه چندیه.. منم چشمم خورد.. 120 تومن بود. به من دو تا کارت دادن. اومدم خونه، مامان نبود. بهش گفتم فک کنم 250 اینا دادن. بعد گفتم بذار ببینم چنده و بعله.. 600 تومن بود!
با بچه ها که از من خوششون نمیاد، عکس گرفتیم. مخصوصا یه جوری گرفته بودم که دیده شه دو تا لوح دادن و اینکه علامت پیروزی! دو های لعنت

ادامه مطلب  

هم خون  

خواهرم پرسید چرا نمیخوابی؟
خواهر جان...خواب من یعنی بیداری فردا صبح...دوباره...از سر گرفتن لباس پوشیدن های پراکنده  خیره به آیینه و مشت مشت دسته موهایی که از سرم میریزد...
به زحمت لیوان چای را سر بکشم و درد در معده ی ناقص و رنجورم که انگار بدنش گرفته میپیچد و چای جای باز می کند...
کفش ها...خم که میشوم چشمانم سیاهی میرود...بالا که می آیم چشمانم را می مالم و میسوزد...خواب و گنگی و تهوع...
خواب پلکان را پایین رفتن و کوچه ی بلند و باریک را تا انتها بی فکر و خ

ادامه مطلب  

طرفين!  

برای مریض خانوم مسن، با وزن بالا و ناراحتی مفاصل زانو و لگن هفته قبل، باطری تعبیه شده. با كمك یه پسر حدودا سی و پنج ساله ش، و یه خانوم بسیار چاق و كُند دیگه، وارد اتاق معاینه شده... بعد از تمام شدن آنالیز و معاینه و نوشتن داروها، مریض آروم به كمك پسرش از رو مبل بلند میشه و بیرون می ره. خانوم همراه، روی صندلی نشسته و به ما نگاه می كنه. استادم از من می پرسه ایشون هم مریضه؟ می گم نه همراه مریض قبلی بود. زن تكونی به خودش می ده و بلند می شه و در طی شش حركت

ادامه مطلب  

نعمت نگاه :  

نعمت نگاه :
یکی از نعمت هایی که خداوند بر انسان عنایت کرده نعمت چشم است که یکی از سه عضوی است که در چند جای قران به آن اشاره شده از جمله آیه 78 سوره نحل که می فرماید : « وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»
یعنی : و خدا شما را از شكم مادرانتان بیرون آورد در حالى كه چیزى نمى‏دانستید، و براى شما گوش و چشم و قلب قرار داد تا سپ

ادامه مطلب  

نزدیک تر از پیش  

امروز هم دیدمش .....اما خوبیش اینه که قرار نبود ببینمش و یهویی شد
بهتر از دفعات پیش بود ....خندیدیم ......تو چشم هم نگاه کردیم .....هر چند هر دو مون از احساس اون یکی بی اطلاع بودیم
در کل یکمی از جمله ی "بقیه چی میگن" دور شدیم
-----------------------------------------------------------------------
راستی نظرتونو درباره ی قالب بگین

ادامه مطلب  

....  

با پیچیدن از پاگرد دوم  به سمت پلکان منتهی به طبقه "منهای دو متر"  ، کاغذی با قطع  a4 مزین  به عبارت "به عزاخانه حسین خوش آمدید" ، نگاه را به خود می خواند . یعنی بنا به خاصیت راه پله ، نگاه چاره ای جز دوخته شدن به آن ندارد . بعد از سپری شدن محرم و صفر و از میانه گذشتن ربیع ، ولادت پیامبر هم نتوانست اسباب برداشتن برچسب عزاخانه از ورودی زیرزمین را فراهم کند . به این ترتیب عنوان دل دوز عزاخانه هم به سایر مشخصات طبقه فراموش شده اداره اضافه شد .  فقدان سر

ادامه مطلب  

تقاص عهدهای شکسته  

واژه نامه ام را نگاه میکنم ..
حرف ها یکی یکی زخم خورده بیان میشوند ..
چه دردها که از صمیمیت حاکی میشوند!
تقاص میدهم !تقاص عهدهای شکسته را ..
باخودم عهد کرده بودم صمیمی نشوم !
اینبار عقل را حاکم شهر خود قرار میدهم حاکم عهدهای خود نه دل را ..
 
 
 
 
 

ادامه مطلب  

سخت کار نکنید؛ هوشمندانه کار کنید  

هر چند که پشتکار و سخت‌کوشی همیشه جزء خصیصه‌های ارزشمند شناخته شده است، اما می‌توان به این موضوع از دریچه‌ای دیگر نگاه کرد. بعضی اوقات می‌توان با استفاده از یک دیدگاه هوشمندانه، از فشار کار کم کرد؛ ضمن این که به نتیجه‌ای مشابه و حتی بهتر رسید.
در برهه‌ای از زمان هستیم که لازم است بدانیم چطور جایگاه جدید خود را با به جای سخت‌کوشی، با هوشمندانه کار کردن پیدا کنیم. در ادامه فهرستی از راهکارهای غیر معمول را برای این منظور معرفی می‌کنیم:

ادامه مطلب  

دل بی‌دل. چهار  

نمی‌دانم ز بی‌داد دل سنگین کجا نالمشنیدن نیست آن دوشی‌ که بردارد فغانم را*
راه می‌رفتم زیر باران صبح‌گاهی، با التماس مردم در حال عبور را نگاه می‌کردم، دلم می‌خواست کسی پا پیش بگذارد و یاریم کند، دستم را بگیرد، بگوید چه شده؟ حرف بزن. این خیالات را در سر داشتم و به حماقت خودم می‌خندیدم. زیر لب می‌گفتم بیدار شو آدم ساده، خبری نیست..
*بیدل

ادامه مطلب  

 

این همه هیاهو ...فریاد !
برگ ها صورتم را بوسه میزنند .. 
گاه به حکم گناهانی کرده سیلی محکم بر گونه هایم ..
چادرم را چون پرده ی اتاقی تاریک ناگهان کنار میزنند و من را میان روشنی اتاق خود غافلگیر ..
فریاد من ..فریاد تو ..گم میشود میان این همه هوهوی فصل باد برگ فصل فریاد های خفته ..
له میکنیم برگ های طلایی را چه پر غرور چه بی دلیل ..
تنها به یک دلیل!دوست دارم صدای خش خش و شکستن !دیگری را ..
پاییز.. نگاه من بانگاهت حرف ها میزند .بگذار نفهمند نامحرمان این شهر ..
ص

ادامه مطلب  

مانیک  

ز خودداری ماست محرومی مابرون رانده خشکی ز دریا کران را*
حالا که فکر می‌کنم می‌بینم خیمه زده بودم روی میز. نگاه مردم اگر نبود لابد می‌رفتم و می‌نشستم آن بالا، بی‌تعارف. اما خب، آدم باید خوددار باشد و عقلش برسد. عقلم می‌رسد؟ راستش نه. چوب عاقلی را زیاد خورده‌ام و حالا دیگر زده‌ام زیر کاسه و کوزه‌ی عقل و این‌ها. اما باز هم حواسم هست که شلنگ‌تخته نیاندازم و در همین صراط بمانم. 

ادامه مطلب  

جستارهايي در باب عشق  

" جستارهایی در باب عشق" نوشته آلن دو باتن، جسته و گریخته خوانده بودمش...به نظرم موقع خواندنش اضطرابی می گرفتم كه نمی شد از اول شروع به خوانش كنم! حدود ده روز قبل تصمیم گرفتم از اول و مرتب بازخوانی كنم. دروغ چرا؟ بسیاری جاها لبخند بر لبم آورد و گفتم ای لامصب! دقیقا همین طور هست كه نوشته ای...بگذریم، كتاب نثر و داستان روانی دارد كه جزییات رابطه عاشقانه را از شكل گیری عشق تا به سقوط ان احساس و ترمیم زخم و بازیابی فرد بیان می كند.از متن كتاب:دوستی هایی

ادامه مطلب  

در تکاپوی معنا  

از پنجره بالاخانه ، نگاه کردم . آنقدر شب بود که جرات به کوچه زدن ، نداشتم . نور چراغ های کوچه در هاله ای از غبار گم می شد و به زمین نمی رسید . بعد از آن که صدای اذان پیچید و تردد فاصله دار نمازگزاران به سمت مسجد ، خلوت کوچه را شکست ، از خانه بیرون زدم . سرمای خشکی فضا را انباشته بود . چند قدم بعد از مسجد مینی بوسی ، تقاطع را برید و وقتی رو به رو شدیم ، در زاویه نگاه من ، برای لحظه ای همه جا نورانی شد . از من که گذشت جلوی مستراح عمومی جنب مسجد توقف کرد و ر

ادامه مطلب  

 

امشب توی خونمون اتفاقی افتاد ینی شکر خدا اون اتفاق بصورت
کامل نیفتاد که اگه می افتاد من خونوادم بدبخت میشدم
برای چند دقیقه دنیا بالای سرم آوار شد که دارم پدرمو از دست میدم 
داشتم دیوانه میشدم مثل مرغ سرکنده بال بال میزدم تنها
چیزی که از وجودم میگذشت بابا بود خدابهمون رحم کرد خداامشب 
بهمون خیلی رحم کرد خدادوسمون داشت. که بااین اتفاق
یه زخم کوچیکم به بدن پدرم ننداخت. تصورشم وحشتناک.
و الان میفهمم بودن پدرم چقد مهم و حیاتیه تو این خونه. اگه با

ادامه مطلب  

 

هر چقدر هم که گذشته‌تان آلوده بوده باشد، آینده‌تان هنوز حتی یک لکه هم ندارد. زندگی هر روزتان را با تکه شکسته های دیروزتان شروع نکنید.!!! به عقب نگاه نکنید مگر اینکه چشم‌اندازی زیبا باشد. هر روز یک شروع تازه است. هر صبح که از خواب بیدار می‌شویم، اولین روز از باقی عمرمان است. یکی از بهترین راه‌ها برای گذشتن از مشکلات گذشته این است…. که همه توجه و تمرکزتان را روی کاری جمع کنید که از خودتان در آینده برایش متشکر خواهید بود!!!

ادامه مطلب  

یک نکته عبرت آموز  

مهندس عزت­الله ضرغامی، رییس اسبق سازمان صداوسیما:
«مدیرعامل مستعفی راه‌آهن در مصاحبه تلویزیونی گفت: سیستم ترمز خودکار قطار که از پیشرفته‌ترین سیستم‌‌های هوشمند ایمنی است؛ به خوبی عمل و قطار را متوقف کرده است. تا اینجا همه چیز درست است و حتی سخن وزیر محترم در هنگام افتتاح این سیستم که اگر راننده قطار سکته هم بکند، مشکلی پیش نمی‌آید با واقعیت، منطبق؛ اما چه کسی به یک کارمند ساده‌ اتاق کنترل اجازه داده است تا با یک نگاه به تابلو و صحنه‌ ت

ادامه مطلب  

هشتاد و نهمین نيو فولدر (89)  

وقتی حس و حالش نیست، یعنی نیست دیگه بابا... 
همیشه که قرار نیست حس و حال همه چیز باشه و بهمون خوش بگذره. دلم یکم خواب میخواد. کار هر شبم چی شده؟ یه لیوان قهوه!  اصلا نمیدونم چه طعمیه و چه جوریه. شايد با شیر و شکر قاطی، شايد تلخ تلخ. شايد قلابی، شايد اصل. مهم نیست. مهم اینه که با خوردنش بی خوابیت رو فراموش میکنی. شايد حتی قهوه ای که میخورم تاثیر نداشته باشه و این تصوری باشه که تو ذهنم ساختم "اگر قهوه بخورم همه چی روبراهه". شايد بشه کابوس های شبانه رو ب

ادامه مطلب  

برنده تنهاست  

باید عاقل بود .
عشقی در کار نیست ..
تا به خودت بیایی اینه .. موهای سفیدت ..دست های چروکیده ات.. عشق ...
منتظر عشق نمان ! که شايد بیاید شايد نه . با امدنش هیچ چیز را تغییر نمیدهد.
عاقل باش ! همه چیز دنیا را بخواه اصلا دنیا را ..از بهترین پله ها بالا برو لازم نیست حتما مدل باشی.
عکاس ها رامیبینم ..مردم ..حتی زمین دربرابر وسعتت کوچک میشود .
ترس ! مرگ.. میتوانی فکر نکنی ...تو برنده ای حتی مرگ تورا نمیمیراند ..
برنده ای به تنهایی .. یادت باشد که همیشه : برنده تنهاست !

ادامه مطلب  

دنیای عجیب ما  

نژاد پرستی یعنی تبعیض.نمیدانم کدام یک از ما به دیگری و چرا برتری داریم.شايد واقعا ترک ها به فارس ها,ایرانی ها به اعراب و سفید پوستان به سیاه ها برتری دارند.شايد خدا از همان اول برتر زاده آن ها را؛و خب حقشان است.ترک های برتر از عالم,برتر و زیباتر و دانشمند تر از ما و عرب ها و اروپایی ها و آمریکایی ها و هرچه هست و نیست,شما دوست ندارید ما شما را و شما ما را هم وطن بخوانیم؟نمی خواهید پیوندی با سایر اقوام ایرانی داشته باشید؟عجیب است که یک ایرانی وطن ر

ادامه مطلب  

فوتبااااال  

پربازدیدترین رویداد ورزشی جهان بدون هیچ تردیدی فوتبال است. در فینال جام جهانی 2006 آلمان، بیش از 715 میلیون نفر بازی را تماشا کردند و این رقم در جام‌های جهانی 2010 و 2014 افزایش داشت. اما سوالی که در این جان مطرح است اینکه چرا این رویداد تا این حد هوادار و طرفدار دارد؟
 
 
 
نکته اصلی که مایلم در اولین بخش به آن اشاره کنم، اینکه در بسیاری از نقاط مختلف جهان به این رویداد به چشم یک ورزش نگاه نمی‌شود و فوتبال برای بسیاری از مردم جهان فراتر از یک رشته اس

ادامه مطلب  

دارم میام پیشت...  

زیر پتو کنار بخاری اتاقم لم دادم دارم بستنی میخورم! از فکر مسافرت آخر هفته هی ذوق مرگ میشم باز از اون طرف استرس دارم نکنه خراب شه...دارم فک میکنم چیو از قلم انداختم... باید دکمه های پالتوم رو برگردونم سر جای خودشون وقتی خریدمش کمی برام تنگ بود که با جا به جا کردن دکمه ها اکی شد حالا باز باید برن سرجای خودشون!
داداش تو راهه مامان رو پاش بند نیست بعد بهش میگم پسر دوستی میگه نخیرم من همتونو یه اندازه دوست دارم خخخخخخ(شوخی میکنم)
عاطی چند روز پیش اومد

ادامه مطلب  

شعر و شعر و شعر:)  

آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی
کی بود؟ کجا رفت؟ چرا بود و چرا نیست؟
چند روزی بود که با دیدن این بیت شعر از شهریار در پروفایل یکی از دوستان، دلم حسابی هوای شعر کرده بود. گاهی وقتها اینطوری میشوم! باید بروم حسابی بگردم و یک شعری پیدا کنم و بخوانم تا روحم آرام بگیرد!
دوشنبه نشسته بودم سرکلاس و استاد داشت ماتریسها را توضیح میداد، یکهو ذهنم رفت سراغ درس ارشدمان که دقیقا همین مباحث بود و یادم آمد که استادش سر این مباحث یکی از بچه ها نگو بنده ی خدا ه

ادامه مطلب  

تنهایی....  

میگویند قلمش نرم است
 
روان است
نافذ است
 
اما نمیدانند پشت این قلم نرم و روان و نافذ
چه کسی قلم بر دست گرفته
شايد کسی باشد که عاشق است
 
شايد یک شکست خورده 
و شايد...
 
کسی که تنهاست
تنهاییش را با نوشتن پر میکند و در سطر ها گم میشود
و در بند ها غرق
 
و فقط نوشتن است که آرامشی محض به او هدیه میدهد
ولی...
من نویسنده شدم رفت
تو بی کس مشو....
 

ادامه مطلب  

میشه ببینمت  

میشه راجب زندگیت، همسرت، فرزندت بگی؟ شنیدن راجب اونا برام مهم چرا اونا رو قایم میکنی؟ میخوام قبل از هر کاری بیام با همسرت حرف بزنم... خیلی دلم میخواد با خودت حرف بزنم حضوری و رو در رو اما اینم میسر نیست چون میدونم بگم نمیای استاد به خانم دکتر گفتن که برای اومدن من اماده باشن اماحتی خود ایشون هم حاضر نشدن باهاشون صحبت کنم من واقعا دیگه نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلط فقط میدونم با تو باید اتمام حجت کنم از طرفی اصلا نمیدونم اگه شما بیاین چی

ادامه مطلب  

بگومگوی ذهن  

با انتخاب اولین حروف در تقلای از هم گشودن پیله ای می شوم که ذهن م را در میان گرفته است . کدام حروف باشند ، نقش استراتژی را پیدا می کند . یعنی هر جور شروع بشود ، باقی مطلب ، تابعی از آن است و خودش را با آن هماهنگ می کند . مهم ترین مرحله همان دهان باز کردن است و چیزی به نجوا یا فریاد ، برزبان آوردن . شايد کسی نشنود یا نخواند . شايد آن چه ایجاد می شود ، مخاطبی نداشته باشد اما دست کم یک خاصیت انکارناپذیر دارد و آن ، این است که ؛ آدم را برملا می کند . پیله تن

ادامه مطلب  

شب اگرلب داشت...  

شب اگرلب داشت شايدشکوه ازدلدارداشت
شب همیشه دردل خودعاشقی بیمارداشت
گونه های پنجره خیس ازسکوت تلخ اوست
غافل ازاینکه سکوتش یک بغل گفتار داشت
شب میان بازوانش غنچه ای پرپرشده ست
لب اگر که بازمیکرد او هزار اطوار داشت
من نگاه باد را ازچشم شب دزدیده ام
مجرمم گرچه نگاهش صدوجب زنگارداشت
من پشیمانم از این ناباوری های جنون
من که میمردم برایش گر به پایش خارداشت
چشم او آوازخوان پلک پرخواب من است
حال کم دارم نگاهش راچه سود اقرار داشت
حال تاوان عطش را م

ادامه مطلب  

جزیره ای که شما باشید  

این متن رو از یک وبلاگی گذاشتم. خیلی قشنگ گفته...
" گمانم زیادتر عمر می‌کنیم تا هی بفهمیم هیچی نیستیم. یک کوچکی بی‌انتهاییم. یک جزیره‌ی خیلی ریز. خیلی ریز. تعمداً می‌گویم جزیره که ذهن‌تان برود سمت بی‌ارتباطی. تنهایی. حصار. حصارِ آب. زیادتر عمر می‌کنیم که بیشتر بفهمیم که هرکدام جزیره‌ایم و عمراً بدانیم توی جزیر‌ی بغلی واقعاً چه خبر است. آنجا خورشید چطوری طلوع می‌کند؟ چطوری غروب می‌کند؟ نمی‌دانیم. هیچ نمی‌دانیم. تابستان آنجا به گرمی تابس

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1