قیافه ی خدا  

یه خانواده ی سه نفری بودن یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به دختر کوچولوی ما میده بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت . دختر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با داداش کوچولوش تنها بذارن. اما مامان و باباش می ترسیدن که دختر کوچولوشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره. اصرارهای دختر کوچولو اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت ِ در اتاق مواظبش باشن. د

ادامه مطلب  

خونه خونه  

دیروز اومدم خوووووووووونه
مثلا زنگ گوشی رو برا 8:30 صبح کوک کرده بودم ک زد پاشم بیام
اما نزدیکای 11 بود ک داداش حسینم زنگ زد از خواب بیدارم کرد
عصر بود ک رسیدم روستا
 
شبم با بابا و مامان و داداش حسین فیلم دیدیم....خیلی حال داد
اول فیلم بادیگارد رو دیدیم...خیلی خوشم اومد ازش...عاالیه به نظر من
تووو دانشگاه پخشش کرده بودن اما من نشد ک برم ببینم
همش دنبالش بودم.
بعد تموم شدن بادیگارد ، قسمت آخر موش و گربه ی ممد صمد رو دیدیم
اونسری ک اومده بودم خونه قسمت

ادامه مطلب  

دلتنگی  

هوا خیلی سرد شده ..
هر وقت هوا اینجوری رنگ زمستون به خودش میگیره دلم عجیب برای داداشم تنگ میشه ....
شاهین جان برادره خوبم بعد از رفتنت خیلی چیزا به سرم اومد
اما دم نزدم داداش.
ولی الان ...... دارم واقعا کم میارم شاهین
کاش بودی . کاش بودی و به این زودی ها نمیرفتی...
هیچکس نتونست جای خالیت رو پر کنه....
برام دعا کن داداشی .... در هم شکسته ام 

ادامه مطلب  

 

اصلا نمی تونم درس بخووووونم اینجاااااااا
 
متاسفانه من باید جایی درس بخونم ک سکوووووت مطلق باشه
وگرنه حواسم پرت میشه
تووو خوووووونه هم ک با وجود داداش حسین و تی وی و آدمایی ک میان میرن این سکوووووت وجود نداره
تصمیم دارم فردا برم خوابگاه.
باید برم اونجا خررررر خوووووونی بکنم
البته اگه بتونم
 
وااااااای راستی نمی دونین ک توووو پاریس چه بلایی سرم اومد...مردم و زنده شدم
بعضی از دوستان در جریانن
حالا اگه شد بعدا جریانو تعریف می کنم واستون

ادامه مطلب  

ارمان.هدف  

این نوشته رو دوست عزیزی به اسم فاطمه خانم که خودشونم دانشجوی پزشکی هستن واسم نوشتن که واقعا خوشم اومد ازش.خوندنش برای شما هم خال از لطف نیست دوستان:((بحث کنکور واقعا دلیه...باید اونقدر بری تو لاک خودت که واقعا این چیزا برات مهم نباشه...یه مشاوری یادمه میگفت:استراحت یه کنکوری واقعی(کسیکه ارمان داره.ارمان بالاتر از هدفه.یعنی برای رسیدن به هدفت عشق بازی کنی نه که صرفا فقط یه مسیر روتین رو طی کردن)برای اینکه یه غلطی رو زمین بزنه(مثه خرسا که خودشونو

ادامه مطلب  

دارم میام پیشت...  

زیر پتو کنار بخاری اتاقم لم دادم دارم بستنی میخورم! از فکر مسافرت آخر هفته هی ذوق مرگ میشم باز از اون طرف استرس دارم نکنه خراب شه...دارم فک میکنم چیو از قلم انداختم... باید دکمه های پالتوم رو برگردونم سر جای خودشون وقتی خریدمش کمی برام تنگ بود که با جا به جا کردن دکمه ها اکی شد حالا باز باید برن سرجای خودشون!
داداش تو راهه مامان رو پاش بند نیست بعد بهش میگم پسر دوستی میگه نخیرم من همتونو یه اندازه دوست دارم خخخخخخ(شوخی میکنم)
عاطی چند روز پیش اومد

ادامه مطلب  

درررری ورررری...خخخخخ  

یکی از بازدیدکنندگان وبلاگ اون خواب رو عااااااالی تعبیر کرده
خیییییییلی به اون خواب نزدیکه.
.
.
.
.
آخه یعنی چی هوا اینقد سرده؟؟؟؟؟؟
خدایا دوووووووووووووووووونــــــــــدوووووووووخ
حالا نمیشه برف نباره و هوام سرد نشه؟؟؟ آخه من کار دارم
.
.
.
.
دایی اینا دارن میااان روستا
.
.
.
.
.
خااااک تووووو مخ میکروب.....از وقتی اومدم تقریبا دو صفحه خوندم
خیلی کند جلو میره
تووو خوووووووونه نمی تونم درس بخونم...سروصدای داداش حسین نمیذاره
کارای مربوط به دندنم رو

ادامه مطلب  

داستان در مورد پرسش مهر 17 رئیس جمهور  

 نویسنده : مریم محمودی معاون پرورشی اموزشگاه شهدای 15 خرداد
 
غروب غم انگیز پاییز . باز دلش گرفته بود  ، خشم درونش می خواست به فریاد تبدیل شود   . دلش می خواست فریاد بزند  ،  دلش برای خانواده اش تنگ شده بود  ، برای پدرش ، مادرش و برادرش .
تنها وسط حیاط نشسته بود  ، حوصله کسی  را نداشت ،الان سه  سال از آمدنش به این زندان می گذشت ،  اما هنوز هیچ کس دنبالش نیامده بود  . همیشه می گفت: (هر  آدم اگر مرغی را گم کنند چند روز پی آن می گردند .اما من به اندازه ی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1